قهرمان ميرزا عين السلطنه
658
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
مرا ياد نمايد به يك هل پوچ » « 1 » . بزرگ ما است ، آقاى ما است . همه قسم بايد التفات داشته باشد . نواب عليه عاليه هم يك دانگ از طويلهء سيد ناصر الدين و يكصد تومان حوالهء سارى اصلان از بابت طلب خودشان مرحمت فرمودند . به خط خودشان مرقوم داشتند . عشق زيارت حضرت و الا هم كه وعدهء گرفتن لقب خوبى و تمثال همايونى فرمودهاند . اما خدا شاهد است هزار همچو پولها و شئونات را با يك فرسنگ پيمودن اين راه را در اين زمستان و شدت بىپولى برابر مىدانم . خداوند نصيب مىكرد و من قرض تومانى دهشاهى مىكردم . گروى جواهر و ملك مىگذاشتم خوشتر داشتم بروم تا اين آسودگى و راحتى را . مسألهاى كه در ميان است و قول خدا و رسول در اطاعت آن است و خود را دلدارى به آن اوامر مىدهم اطاعت پدر و مادر است و الا هيچ موقع آن نبود كه همچو سفرى را نروم . اگرچه خود را به هلاكت انداخته باشم . من هم از دور سيد الشهدا و ساير ائمهء هدى را زيارت مىكنم . اميدوارم در درگاه احديت قبول و مقبول باشد . و نصيب من باز بشود كه به آستانبوسى ائمهء اطهار سلام الله عليهما مشرف شوم . امروز زندهام به ولاى تو يا على * فردا به روح پاك امامان گواه باش گر احمدت شفيع بود روز رستخيز * گو اين تن بلاكش من پرگناه باش دستت نمىرسد كه بچينى گلى ز شاخ * بارى به پاى گلبن ايشان گياه باش آقاى عماد السلطنه مرقوم داشته بودند پيش از آنكه اين قطعهء مسعود سعد سلمان را شما بخوانيد من مىنويسم و از زبان شما مىخوانم بو الفرج شرم نايدت كه ز خبث * در چنين قيد و بندم افكندى تا من اكنون ز غم همى گريم * تو ز شادى ز دور مىخندى شد فراموش كز براى توئى * من چه كردم ز نيك پيوندى ، الخ جواب خوبى نوشتم . خيلى تنها هستم . آن طهران سابق نيست . همه بنى اعمام و دوستان سفرند . من هستم و تاج الدين ميرزا ، ديگر كسى نيست . خاله چادرى - سفر اقوام پنجشنبه هفتم شهر جمادى الثانيهء سنهء 1312 ، 15 درجهء قوس ، ششم دسمبر 1894 ميلادى - ديشب شاهزاده خانم همشيره اينجا بود . مىگفت عماد السلطنه فرمودهاند فردا نمىشود رفت . صبح زود تشريف بردند . من خانهء حضرت و الا رفتم . نواب عليه عاليه اصرار و ابرام داشتند كه امروز حركت شود . جمعيت زياد بود . متصل « خاله چادرى » مىآمد . يعنى سه چهار روز است اين قسم جمعيت است . اما امروز
--> ( 1 ) - معمولا هل پوك گفته مىشود .